تقدیم به بابک مینا
عصرها
روبه روی برنامه کودک مینشست
با کاسهای پر از آجیل که به اندازهی دستهایش کوچک بود
مجری مهربان
با روسری آبی و چشمهای رنگی
همیشه از خیابان الوند میگفت...
کاسه تهی شد
حس مبهمی از تباهی او را گرفت
زمستان بود
بیرون خانه
تنها و رویاها
تباه میشدند
حتی ظهرها
وقتی کنار مادرش آرام به خواب میرفت
زیر چادری با گلهای آبی
جهان
آرام
تباه میشد

